سکوتی که ساکت نیست
نویسنده: علی فدوی اسلام
زمان مطالعه:5 دقیقه

سکوتی که ساکت نیست
علی فدوی اسلام
سکوتی که ساکت نیست
نویسنده: علی فدوی اسلام
تای مطالعه:[تا چند دقیقه میتوان این مقاله را مطالعه کرد؟]5 دقیقه
محلهی محل زندگیام در عین حال که در یکی از شلوغترین نقاط شهر است اما سکوت عجیبی دارد. یک کوچه پایینتر محل رفتوآمد شدید اما این کوچه خلوتی و سکوتی دارد که از روز اول عاشقش شدم. آخرشبها که روی تخت دراز میکشم به راحتی میتوانم از آلودهنشدن موسیقی مورد علاقهام به انواع صداهای ناهنجار بوق و آژیر و ترمز لذت ببرم. اما این سکوت همیشه هم رفیقم نبوده است. گاهی مانند یک دوست ناباب تمام آنچه که نمیخواهم را از مغزم میکشد بیرون و در منتهاالیه گلویم میفشارد به گونهای که انگار با پدرکشتگی میگوید بشین و به آن کس و آن اتفاق و آن حرفها فکر کن و زجر بکش.
حتی اکنون که در همچین لحظهای در بامداد ۲۲ام فروردین ماه مشغول نوشتن این متن هستم. مهتابی اتاق در حالت خاموش هم نوری شبتاب گونه میتاباند. یاد کودکیام میفتم. ۷ یا ۸ ساله بودم که در دستشویی خانه حبس شدم و چراغ از بیرون خاموش بود. مهتابی آنجا هم مشکل داشت. با فواصل منظم چشمکی چند میلیثانیهای میزد که همهچیز را در کمتر از سرعت درک انسان روشن میکرد و من کودک چه میدانستم میلیثانیه چیست و در پی یافتن روشنایی در همان میلیثانیهها بودم در حالی که نیکتوفوبیا در حال ریشهکردن در من بود و تا سالها با قدرت شدید بر زندگی کودکانهی من سایه افکنده بود. کام سیگار هم در این سکوت عجیب است. اولین بار در همین اتاق متوجه شدم که سوختن سیگار صدا دارد. صدایی که ناشی از سکوت محض است. با خود فکر میکنم که اگر صدای سوختن سیگارت را میشنوی یعنی خیلی تنهایی.
در محل کار من اما سکوت نشانهی ضعف است. اگر نتوانی پاسخ بدهی یعنی شایسته نیستی. اما هیچ تمرین و هیچ واحد درسی یا کارآموزیای به شما آموزش نداده که مادری که فرزندش با خوردن چندین ورق دارو خودکشی کرده را چه جوابی باید داد. هیچکس به ما یاد نداد که اگر همکار نوجوان تازهکاری داشتی و مجبوری داروهای خطرناک را به او آموزش بدهی، فردا که با همان آموزههای تو دست به خودکشی زد چه بگویی. سکوت گاهی در کار من اجتنابناپذیر است اما هرگز زیر سوالبردن شایستگی من در پی سکوت اجتنابناپذیر نیست.
چه تناقض مضحکی.
اگر آن اولین باری که با سکوت مقابله میکردم و سکوت دستشویی را با فریاد کمک میشکستم چه؟ اگر فوبیایی به وجود نمیآمد که سالها من را شکنجه کند چه؟ بعدش مجبور بودم آن جا آن حرف را با آن فرد میزدم و شاید چیزی میگفتم و آن اتفاق لعنتی نمیافتاد. اگر پاسخ شایسته برای آن مادر را داشتم و کمی آرام میشد. اگر میتوانستم در برابر خودم سکوت نکنم و آن آموزشهایی که حتی اجباری خواندنشان برای تسکین خودم هست را توجیه کنم شاید وجدان آرامتری داشتم. اما تا کی میتوان از سکوت فرار کرد. آخرین باری که سکوت مشقت باری داشتم همین چند روز پیش بود. اگر واقعا میگفتم دلم چه میخواهد و به احساست خودم مدیون نمیشدم واقعا ارزشش را داشت؟
در پردهای از نمایش مرد بالشی اثر مارتین مَکدونا تعریف دقیقی از سکوت بیان میشود. در صورت تمایل به خوانش این شاهکار پیشنهاد میکنم ادامهی این بند را مطالعه نکنید. شخصیت اول داستان نویسندهایست که به همراه برادر معلول ذهنی خود در ادارهی پلیس درحال بازجوییشدن برای چند پروندهی قتل هستند. در این پرده این دو برادر مدتی در اتاق تنها میشوند و شخصیت اصلی با یک جمله که برادرش به زبان میآورد، پی میبرد که اون همان قاتل اصلی ماجراست و با این حال چند لحظهای سکوت میکند. این سکوت پر از ترس است. پر از اضطراب و پر از لحظات امن. نویسنده میترسد که از برادرش بیشتر بپرسد و از گمان خود مبنی بر قاتل بودنش مطمئن شود. اضطراب شدید کشف حقیقت دارد و در عین حال همان چند لحظه سکوت تنها پناهگاهش هست پیش از آن که حقیقتی که از آن ترس دار برملا شود.
حتی اگر من با این سکوتها هم مقابله کنم، بازهم برخی سکوتها هستند که قابل مقابله نیستند. مخصوصا آن سکوتهایی که ساکت نیستند. مدتها پیش تراپیستم بعد از چند هفته کندوکاو ذهنم سوالی از من پرسید که بیش از دو هفته در برابر آن سکوت کردم. سکوتی که ساکت نبود. روزها میآمدند و میرفتند و من حواس مختلف غم و شادی و غیره را تجربه میکردم و با دوستانم وقت میگذراندم و باز هم در این مدت در برابر این سوال ساکت بودم.
- علی تو الآن از زندگی چی میخوای؟
+ منظورتون چیه؟
- درمورد مشکلاتت زیاد صحبت کردیم ولی من هنوز متوجه نشدم تو دلت از این زندگی چی میخواد؟ چه چیزی هست که ته دلت میخوای به دستش بیاری؟
و این پرسش آغازگر سکوتی بود، زجرآور و بیپایان که هرازچندگاهی برای آن پاسخی مییافتم و به دنبالش میرفتم و شکست میخوردم و باز وارد سکوتی دیگر در برابر آن میشدم. شاید تنها چیزی که اکنون میتوانم بگویم واقعا دلم میخواهد این است که دیگر جایی مجبور به سکوت نباشم. دیگر برای پاسخدادن ساکت نمانم. دیگر این شکنجهگاه برای من وجود نداشته باشد.
دیگر زمانی که از خواستهی دلم پرسیدند سکوت یا مشتی خزعبل نبافم. دیگر مدیون دل خویش نباشم و به جای سکوت، گفتن آنچه باید گفت را انتخاب کنم.

علی فدوی اسلام
برای خواندن مقالات بیشتر از این نویسنده ضربه بزنید.
کلیدواژهها
نظری ثبت نشده است.
